سپهر پورشيرازيسپهر پورشيرازي، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سپهره آسموني

سپهر كوچولو داره به مهد عادت ميكنه

٩١/٧/٢٤ سپهر امروز خيلي خوب رفت مهد.البته بگم ها دلم خيلي براش سوخت. احساس ميكنم خيلي كوچولو بود براي از خودم دور شدن ولي بچه من باهوشه مرتب از محيطش داره جذب ميكنه براش لازم بود براي خودمم همين طور . امروز روزه سرنوشت سازيه برايه من بايد تصميم بگيرم برم كلاس يا نه ولي هرچي به ظهر نزديك تر ميشه مطمٍئن ميشم ميرم كلاس ولي چه ميشه و چه طوري بهترهستو ميسپارم به خدا. ث ً اگه خودش درست شد كه شد اگه نشد ناراحت نميشم و احساسه آزادي ميكنم اين ٢هفته كه اومدم كتابخونه خيلي ول چرخيدم ولي ميدوني به اين ول چرخيدن احتياج داشتم .
24 مهر 1391

مريخي ١٥ ماه ي من

مریخی کوچک من! اینجا مریخ نیست... خانه ی عشق است... اما؛ یک فرشته داریم که مریخی را خوب صحبت میکند... من هم مترجمش هستم... نمیدانید چقدر شیرین است وقتی پانزده ماهه ی زیبا...میگوید...تمام انچه را که میداند... من فدای شکر پاره هایت... سپهرم گاهی دلم میخواهد.......درسته قورتت دهم....تو هم بدت نمی اید...من میبوسم و تو....شیرین میخندی و چشمانت را میبندی.... و اخر....بوسه ی اعجاب انگیز مهمانم میکنی... گویی دوپینگ کرده ام...برای یک عمر! مریخی نازم...........ترجمه کنم بخشی از کلامت را که وقتی با ان صدای ناز ادا میشود......برای من خوشترین و زیباترین کلام و اهنگ دنیایم میشود....میمیرم برایت! همه ميدانند ،تو هم بدان من خود يك عمر مريخي بوده ام، و حال پ...
7 مرداد 1391

وباور نكردني است اين روزهاي ما

👦👦👦👦👦     یک دو سه چهار...پنجمی را بر چشمانم بگذار...   میخواهم خاک پایت را سرمه ی چشمانم کنم...   میخواهم این ایستادنت مردانه ات را ؛این اعتماد به پاهایت را ؛این نگاه زلال به چشمانم را؛ این دستان باز برای در اغوش گرفتنت را ببلعم!   این روزها تو می ایستی...روی پاهای کوچکت!   همان هایی که وقتی تازه از بهشت امده بودی قدرتی نداشت...وقتی ان روزها گریه میکردی یا میخندیدی انها هم تکان میخورد...   امروز انها محکم اند....و این جز معجزه نیست..و این مرا به سجده می اندازد...   نباید اینها برایم عادت شود....عادت دیدن بالندگی تو...به خودم میگویم...میخواهم یادم باشد اینها...
5 فروردين 1391

نه ماه شدي،عزيزه جانم

👦👦👦👦👦👦   نفسم میگیرد؛ در هوایی که نفسهای تو نیست...       نه ماه نفست به نفسم بند بود؛   بدنیا امدی   حالا نفسم به نفست بند است...تا ابد!   ٩ماهه ی کوچکم...مردی شدی   و من شاکر...از بودنت...از نفس کشیدنت...از لبخندت که همه ی دنیای من است!   نمیشود...چرا وصف نمیشود احساسم؟!   هوای زندگیمان را چه خوب پر از نفسهایت کردی؛   عاشقانه ١٨ماه گذشت...بالندگیت پیاپی جانم...   باز هم ارزویی مادرانه؛ من باشم و تو را مردی نیکببینم...    ٩ماهگیت مبارک نفسم   تو برایم مقدسی فرشته ی پاکم     ...
23 دی 1390