سپهره آسموني من به دنيا اومد

٩٠/١/٢٣ سپهرم،آسمانم،به دنيا آمد با ياسمن صبح رفتم آرايشگاه و بعد سه تايي رفتيم بيمارستان. اون روز من صبح ساعت ١٠ صبحانه خوردم و ديگه نبايد چيزي ميخوردم تا نينيو بي درده سر به دنيا بيارم.من نميخواستم مامانم متوجه رفتنه من به بيمارستان بشه ولي لحظه به لحظه اتفاقي ميافتاد كه مامانم بفهمه كه من دارم ميرم بيمارستان،ولي به خير ميگذشتو مامان متوجه نميشد،آخه مامانم بد جوري حول ميكنه و ديگرانم تو حول ميندازه. خلاصه با يه دنيا ترسو دلهره كه آيا درسته كه دارم ميرم برا سزارين ،راهي بيمارستان شدم. فرشيد برام لباس و كاور و ساك جراحي گرفت و باهام خداحافظي كرد. رفتم داخله اتاقه زايمان،همه داخله اتاق زايمان تمام تلاششونو كردن منو از سزارين پشيمون كنن. من هم تقريبا منصرف شده بودم،ولي جرات گفتن به فرشيدو نداشتم خلاصه بالاخره فرشيد فهميد دارن منصرفم ميكنن،قضيه رو منتفي كردو گفت همين الان ميري تو اتاقه عمل خلاصه فسقليمو تو ساعت ٢٠/٢٠ دقيقه ٢٣ به دنيا اوردم از اتق عمل كه بيرون اومدم فرشيد رو ديدم،داشتم ميلرزيدم. خيلي خوشحال شده بودم كه اولين نفري كه ديدم فرشيد بود وقتي بردنم تو اتاق، مامانم و مامان فرشيد پيشم بود، مامانم خيلي سعي مكرد يادم بده شيرت بدم،تو تا صبح داشتي دستتو ميخوردي،برا همين همش خاله گيلاسيو صدا ميزدم تا تورو به من بده. اطرافمو اصلا نميديدم از ذوق تو خيلي زود بلند شدم. باور نكردني از تخت راحت بلند شدم،توي راهرو بيمارستان راه رفتم و تورو توي گهواره بيمارستان به بابات نشون دادم شبهاي سختي پيشه روم بود كه اصلا نميدونستم به اين سختيه. آخرين لحظه هايي كه تو بيمارستان بوديم،خودم بغلت كردمو بردمت واكسنتو زدمو در پتوي سبزت از دره بيمارستان با پاهاي خودم تو رو در آغوش گرفتم و از بيمارستان خارج شدم(در كمتر از ١٦ ساعت تو رو رسوندم خونه) بعد از رسيدن به خونه تازه اول كارام بودو اول دست تنهايي هام تب و درد زياد،خيلي سخت تكون ميخوردم،نميتونستم سرفه كنم،نميتونستم بخندم


سپهره آسموني من به دنيا اومد
