رفتيم يزد
٢٣/١١/٩٢
مادر جونم امروز تو دو سال و ١١ ماهت تمام شد.
و در تمامه اين ٣٥ ماه و ٩ ماهي كه با تو بودم،از خدا خواستم از هيچ كسي لذت بچه دار شدن را نگيرد.
تو حافظه ايي داري كه مرا مرتب متعجب ميكند.
ماماني تو عالي هستي و شااااد.
ماماني ما الان يزد هستيم.
همراه مامان جون راضي و عمو فريدو خاله طاهره و خانوادش
تو مثله هميشه دل از من ميبري و منو عاشق تر ميكني.
ديروز رفتيم امير چخماق .
ديشب يه آقاي فال گيري تو رو ديد،و راجع به تو گفت تو حافظه ي زيادي داري. آقاي فال گير گفت،تو خواهر دار خواهي شد.
امروز هم رفتيم،مسجد جامع و آتشكده.
تو كوچكي و هنوز قوانين اين دنيا رو بلد نيستي. تو دوست داشتي بري كناره آتش و نميفهميدي،رفتن كناره آنش ممنوع است.
آرزوي من با تو بودن است.
هر چه با تو هستم سير نميشوم.
تو شيريني،و اين روزهايتمثله باد گذارا.
از خدا ميخواهم حال كه تو لذتي اين چنين به من دادي،تو را روزي پدر كند. و تو هم اين لذت را بچشي.
عاشقتم مادره كوچكم .
تو پسره كوچكه من با پرستيژي كاملا مردانه و با ددستاني همچون،ابر هستي.
از امروز تو را ميبوسم ،تويي كه فردا،هنگام خواندن. براي خودت مردجوانی هستي.
ماماني برات جوجه خريدم،يكي بنفش يكي صورتي تو خيلي دوستشون داشتي.
مسجدجامع يزد و باغ ملك آباد كه بلند ترين بادگير جهان رو داشت،رو هم ديديم.
. كه با اونا هم خيلي بازي كرديم.
خيلي بهمون خوش گذشت.
يه جا رفتيم جوجه بريان ترش خورديم. يه پيتزا فروشي رفتيم،
زاغكي قالب پيتزايي ديد ،اسمشبود. خلاصه خيلي عالي بود. شعر زاغک و پنير: زاغكي قالب پنيري ديد به دهان بر گرفت و زود پريد بر درختي نشست در راهي كه از آن مي گذشت روباهي روبه پر فريب و حيلت ساز رفت پاي درخت و كرد آواز گفت به به چقدر زيبائي! چه سري، چه دمي، عجب پائي پر و بالت سياه رنگ و قشنگ نيست بالاتر از سياهي رنگ گر خوش آواز بودي و خوش خوان نبُدي بهتر از تو در مرغان زاغ مي خواست قارقار كند تا كه آوازش آشكار كند طعمه افتاد چون دهان بگشود روبهك جست و طعمه را بربود فرستنده : مربي؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!


رفتيم يزد 
