سپهر پورشيرازيسپهر پورشيرازي، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره

سپهره آسموني

وباور نكردني است اين روزهاي ما

👦👦👦👦👦     یک دو سه چهار...پنجمی را بر چشمانم بگذار...   میخواهم خاک پایت را سرمه ی چشمانم کنم...   میخواهم این ایستادنت مردانه ات را ؛این اعتماد به پاهایت را ؛این نگاه زلال به چشمانم را؛ این دستان باز برای در اغوش گرفتنت را ببلعم!   این روزها تو می ایستی...روی پاهای کوچکت!   همان هایی که وقتی تازه از بهشت امده بودی قدرتی نداشت...وقتی ان روزها گریه میکردی یا میخندیدی انها هم تکان میخورد...   امروز انها محکم اند....و این جز معجزه نیست..و این مرا به سجده می اندازد...   نباید اینها برایم عادت شود....عادت دیدن بالندگی تو...به خودم میگویم...میخواهم یادم باشد اینها...
5 فروردين 1391

نه ماه شدي،عزيزه جانم

👦👦👦👦👦👦   نفسم میگیرد؛ در هوایی که نفسهای تو نیست...       نه ماه نفست به نفسم بند بود؛   بدنیا امدی   حالا نفسم به نفست بند است...تا ابد!   ٩ماهه ی کوچکم...مردی شدی   و من شاکر...از بودنت...از نفس کشیدنت...از لبخندت که همه ی دنیای من است!   نمیشود...چرا وصف نمیشود احساسم؟!   هوای زندگیمان را چه خوب پر از نفسهایت کردی؛   عاشقانه ١٨ماه گذشت...بالندگیت پیاپی جانم...   باز هم ارزویی مادرانه؛ من باشم و تو را مردی نیکببینم...    ٩ماهگیت مبارک نفسم   تو برایم مقدسی فرشته ی پاکم     ...
23 دی 1390

روزهاي ترش و شيرين مامانو سپهري

٩٠/٧/١٤ ٧مهربود كه تو رو بردم تئاتردربه در ها(احسان خواجه اميري ومهدي خزا باني). سانسه اول خيلي آروم بودي فسقليه من،ولي سانسه دوم مجبورم كردي برم ته سالن،در كل عالي بودي. دوشب پيش ماسوله بوديم،كپل من. الان ما در هتل كوثربا مامان راضي و عمو فريد رامسر هستيم. توهتل مهران ماسوله ٤تايي منچ بازي كرديمو سره شامه شب شرط بستيم كه هركي برد شام براش مجاني.بابايي برد و با كلي ذوق ترشي تره سفارش داد،خنده داري موضوع اين بود كه وقتي توشي تره رو براش آوردن خيلي خيلي كم بود و بهش گفتن تمام شده هههه. الان هم بابات نگرانه ٢٠٠هزارتومنشه كه بانك خورده. تو تا حوصله ات سر ميره جيغ ميكشي و ميگي با من بازي كنيد ،وگرنه حوصله ام سر ميره. شبها اصلا خوب نميخوابي و مرتب...
14 مهر 1390

روزهاي خوبم تند تند تموم نشيد

روزهاي خوبم تند تند تموم نشيد ٩٠/٧/٥ سلام پسرم،سلام سپهرم. الان تو توي رختخواب زرد و سبزت دراز كشيدي،بابايي هم داره با توپ سياه و سفيدت بازي ميكنه. بابايي خيلي با تو حرف ميزنه و الانم داره با تو مامان بابا گفتنو كار ميكنه. تو با دندوني كليدت داري بازي ميكني. تو صبح ها رانيتيدين و قطره AD ميخوري. ديشب براي اولين بار غذا خوردي(برات فرني درست كرده بودم)،نميدوني چقدر لذت بخش بود،چقدر دوست داشتم لحظه شروع غذا خوردنتو.نميتونم بگم چه جوري بود. تو از ديروز هم شروع كردي به حرف زدن،البته حرف مفهوم نميزني،ا ا ددد ميكني. تو ٢٣ شهريور تونستي از شكم به پشت برگردي،ولي هنوز درست غلت نميخوري. توي اين ماه با تو خيلي جاها رفتم:نمايشگاه تخصصي كودكان/عروسي دايي ...
5 مهر 1390

فرشته کوچکم

کاش میشد این روزها را ضبط کرد کاش میشد به تو نشان دهم حده شیرینی ات را تو هر روز شیرین تر میشوی و من هر روز بیشتر با تو بازی میکنم مادر و من هر روز بیشتر عاشق میشوم مینویسم که شاید حس کنم این روز ها را ضبط کردم ولی بی فایده است تو بزرگ میشوی تو خود را در آغوشه من پیچ وتاب میدهی و من بی تاب تر میشوم وقتی با دهان کوچکت بازی میکنم صدا در می  
7 شهريور 1390