سپهر پورشيرازيسپهر پورشيرازي، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سپهره آسموني

چشم های تو و نگراني هايش

٩٠/١/٣٠ تا يك هفته خاله گيلاسي پيش ما بود ٢ روزت نشده بود كه ما راهي بيمارستان لبافي نژاد شده بوديم. توبيمارستان كه بوديم،متخصص اطفال منو از ديده چشمات نگران كرده بودن،خيلي اضطراب كشيدم،خيلي،ولي خدا ره شكر چيزي نبود
30 فروردين 1390

خدا مهربوني كرده

    خیلی خوشحالم از اینکه تو به دنیا اومدی؛ تو دنیا فهمید که تو انگار نیمه گمشدم‏ی تو زندگی خیلی خوبه چون که خدا تو رو داده روز تولدم، برام فرشتشو فرستاده خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم آورده دنیا یه دونه اون یه دونه پیش منه خدا فرشته هاشو که نمی سپره دست همه تو، نمی اومدی پیشم من عاشق کی می شدم به خاطر اومدنت یه دنیا ممنون توام خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم دست تو گرفتمو فهمیدم عاشقت شدم   س...
25 فروردين 1390

سپهره آسموني من به دنيا اومد

٩٠/١/٢٣ سپهرم،آسمانم،به دنيا آمد با ياسمن صبح رفتم آرايشگاه و بعد سه تايي رفتيم بيمارستان. اون روز من صبح ساعت ١٠ صبحانه خوردم و ديگه نبايد چيزي ميخوردم تا نينيو بي درده سر به دنيا بيارم.من نميخواستم مامانم متوجه رفتنه من به بيمارستان بشه ولي لحظه به لحظه اتفاقي ميافتاد كه مامانم بفهمه كه من دارم ميرم بيمارستان،ولي به خير ميگذشتو مامان متوجه نميشد،آخه مامانم بد جوري حول ميكنه و ديگرانم تو حول ميندازه. خلاصه با يه دنيا ترسو دلهره كه آيا درسته كه دارم ميرم برا سزارين ،راهي بيمارستان شدم. فرشيد برام لباس و كاور و ساك جراحي گرفت و باهام خداحافظي كرد. رفتم داخله اتاقه زايمان،همه داخله اتاق زايمان تمام تلاششونو كردن منو از سزارين پشيمون كنن. من ...
23 فروردين 1390

خوش آمده ايي فرشته ام

٩٠/١/٢٣ اولين حرفي كه من به تو زدم. ماماني چقدر انتظار ديدنت را كشيدم   چه انتظاره شيريني بود   من و تو   من وشير دادن به يك نوزاد من و بالاي سر گرفتنت   من و برطرف كردنه تقاضاي شير خوردنت.    
23 فروردين 1390

ازهيجان آمدنت ،خوابم نميبره

٩٠/١/١٩ ديشب رفتيم دكتر،گفت اگر بخواهي سزارين به دنيا بياي ،بايد ٢١ بياي. يعني تاريخ تولدت شد٢١ فروردين نود دوست دارم دوست كوچولو دوست دارم باهات دوست باشم آقا كوچولو مامان از وقتي فهميدم تا ٣ شبه ديگه تو در كنارم هستي،دستاي كوچولوت تو دستمه و چشماي معربونتو نگاه نگاه ميكنم،يه دنيا هيجانم دلم ميخواد از فرقه سر تا اون پاشنه پاي كوچولوتو ببوسم دلم ميخواد شبه ٢١ تو بيمارستان باهات تنها بشم و تا صبح فقط وفقط نگات كنم
19 فروردين 1390

خدايا ،اين من هستم،من اين روزهاي آبي را ديدم

      خريدنه لوازمت چقدر آرام بخش است ،دوست كوچولوي من ماماني ،من از ذوق آمدنت ،خيلي خيلي زود خريد لوازمت رو شروع كردم يعني تا جنسيتتو فهميدم شروع كردم ميخوام برات از اولين عكسالعمل بابا بگم وقتي فهميد تو هستي،ميزد تو سرش من وقتي فهميدم تو هستي ،ناباوري اولين عكسالعملم بود   با مامان جون هر چه كه دلم ميگفت برايت خريدم هر آنچه كه ميخواستم براي تو آسايش رو فراهم كنم
30 دی 1389

حركتت را حس كردم

خيلي دير ، حركتت را حس كردم،خيلي دير لگد هاي زيبايت را لمس كردم خدامهربونی کرد و تو رو سپرد دست خودم..   . دلبرکم ثانیه ها و دقایق و روزها و هفته ها و ماه ها به سرعت در حال سپری شدن هستند و من فرصت کمی دارم تا از باتو بودن لذت ببرم... نمیدانم چگونه باید با تمام وجودم احساست کنم......وجودت پیوند خورده به وجودم و نفسم به نفس من وابسته. ، مامان عاشق برای نخستین بار لذت شیرین تکان خوردنت را حس کردم و چه زیبا احساسی بود و هست...با هر تکانی که حس میکنم لبخندی شیرین بر لبانم نقش میبندم....   گویا دنیا سراسر شادیست و پایکوبی... پدرت را با هر تكانت صدا ميكنم،ذوق ميكنم،و برايم تكان هايت تكراري نميشوند. کودکم برایت بهترین ها...
6 آذر 1389